![]() |
![]() |
|
| Think HyperOccasion and HyperLocation |
|
و در سفری دیگر........... باز هم آنچنان که خود ندانسته و خواسته بدین جا رسیدم. و خوشحالم به راهی رسیدم که همه حرکت بود و پویایی، مسیری باز و پهنه ای که من میتاختم در آن و دیگری با من بود که او را نزدیک میافتم به خود اما مردد بود! خونی جهنده در رگهایم جریان دارد، آنچنان که رگهایم انقریبِ گشاد شدن است! چشمانم باز باز است، دوست دارم کامل ببینم و حتی پلک هم نزنم! در این راه هر پیشامدی را خواهم پذیرفت که او با من است و باکی ندارم چرا که انتها اوست! تا کنون هیچ گاه ، و برای رسیدن به هیچ چیز اینهمه مصمم نبوده ام !!! در خود نیرویی شگرف حس میکنم که حتی برای زندگی و زنده ماندن هم چنین امیدوار نبوده ام! و با زهم سعی میکنم خالی شوم و اینبار نه در آرامش ، در پویایی تمامتر................ و سواری میبینم که به سوی من می تازد.آنچنان خاکی به پا کرده که چشم هییییچ رهگذری نمیبیند اورا بس که سریع میرسد و راکب آن ، همان تنها همراه من است در این راه که تو گویی پایان و من گویم آغاز، اگر بر آن باوری که این خاک به پا خاسته را اشکهایم فرو خواهد نشاند زهی خیال باطل ، اگر گمان مبری که زیر سم اسبت له شده ام و اینک ناتوانم کور خوانده ای ، بیا من آماده ام سینه سپر کرده ام ، نفسی عمیق میکشم ، دستانم را صلیبی میکنم تنم را تکیه گاه محکمی میسازم تا خطا نکنی و تیغ برانت بزنی و این آونگ مضحک زندگی را از حرکت بیندازی ! آن چنان خونِ در رگانم به جنبش افتاده، که قول میدهم اشاره ی تیغ تو به رگ گردنم همانا و رنگین افشان شدن رویت همان ! به تو قول میدهم مجلست را خوب، گرم و سرخ کنم. بتاز و بیا ، به شیطانی که تا ابد الدهر نفرینش کردی قسم، که میدانم ، بی شک فرشته ی زیبا رویت ،که راوی مرگ است برای من از آن شیطانی که مرا بدین دنیا آورد زیبا روتر است! که او راوی زندگی و شیطان بود ، و این راوی مرگ و فرشته است. به کشش قلبیم ، قسم که آغوشم باز است بر روی فرشته ات ، ... قسم که هرگز از او مهلتی دوباره نخواهم! کیست که انتظار او را چنین مشتاقانه بکشد ؟! که اگر خودش هم روی مرا چنین گلگون ببیند یقین دارم لحظه ای درنگ نخواهد کرد ! بیا به این مشتاقی پایان بده. مگر نمیگویند که تو عالمی به درون و اسرار نهان،؟ پس بخوان سر نهانم و لحظه ای سستی نکن ، که اگر تنها همین خواسته ی مرا استجابت کنی به گوش جهانیان فریاد خواهم زد کرمت را ! هلا ای فرشته ی مرگ صدایم را میشنوی ؟ به تعداد جانهایی که ستاندی قسم که حسرت هیچ آغوشی بر دلم بیشتر از حسرت آغوش سوزان تو نیست، و بوسه بر هیچ لبی را خوشایند تر از لبان گرمت نخواهم، و هیچ مرکب و مُسکنی مرا خوشتر از راکب مرگ بودن و ساکن ناکجا آباد بودنت نیست. به تو قول میدهم پشیمان نخواهم شد ، تو را چه شده ! زمان تعلل نیست ، بگذار جان ستانی من برایت لذت بخش باشد و پر هیجان ، اگر بر این باوری که التماس تو را خواهم کرد و تورا واسطه و قاصد امهال خویش میسازم مهال است ! باور نمیکنی ؟ برو از همان خدایی که عالم اسرار نهان است بپرس ! برو و از او بپرس که بجای هر چه خواستنی بر زمین و آسمان بوده نخست خواسته ی من ملاقات تو بود و بس ! اکنون خودت میدانی نازنین من ، که من نازت کشیدم اما قول نمیدهم همواره اینگونه بمانم. باز هم از تو خواهش نمی کنم ، اما بد نیست مشتاق خود را مرگی آرام و ناگهانی عطا کنی. انتظار فرج من همه از توست . تا بوی آن سیب گندیده ی رفیق مطرودت بیشتر دِماغم را پر نکرده بیا که جز تو ملجا و پناهی نیست برای من.
پ.ن: از اینکه حوصله به خرج دادین و خوندین ممنون لطفا این متن را با آرزوی مرگ طلبی به معنی متعارف و متداول ، اشتباه نگیرید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 0:19 توسط نويد |
|
|
این شعرو داشته باشید: فریادکه از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض وقامت
حافظ اصلا آچمزشده درمقابل معشوقش..... ینی نمیتونه تکون بخوره
مهندسین (یا حداقل اونایی که فیزیک ۱ پاس کردن ) خوب میدونن که هر جسم درفضا شش درجه آزادی داره ینی تو شش جهت میتونه حرکت کنه.....حرکت طولی درسه جهت ایکس و اگرگ و زد و چرخش حول همین محورها..... :دی برای اینکه این جسم درفضا ثابت بمونه باید هر شش جهت آزادی توسط قیود حذف بشه گوئیا معشوقه ی حافظ این کار رو از مهندسین خیلی بهتر بلد بوده :دی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 13:11 توسط نويد |
|
|
پدرو روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت.........ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
آدم جان فرزند خلفت همچنان دنباله رویتو هست !!! چاکرحاضر کیبرد به دست یکیش :دی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 18:0 توسط نويد |
|
|
جابجایی نگری
صحنه اول : تیر ۸۸ - گرمای سگ کش - من و رفیق توماشین اما خنک و رانی در دست- اتوبان افسریه روبروی بیمارستان بعثت---- به سربازی مینگریم که در آن گرمای سگ کش سیگار به کام میکشد. صحنه دوم : تیر۸۹ - گرمای سگ کش- من و خودم - لباس مقدس- همان کفن سرباز-در پی استعلاجی- همان بیمارستان بعثت- سیگار در حلق خود فرو میبرم- و به نویدهای پارسال مینگرم که تو ماشیناشون لم دادن و رانی میخورن و احتمالا اونها هم مثل نویدهای پارسال به من؟!!!! تا حالا شده ماتریکس وار جاتو با چیزی که بهش نگاه میکنی عوض کنی؟ مهارتشو میشه کسب کرد :دی
پ.ن : یه کم دیر شد.....قصد ندارم از خاطرات نکبتی دوران خدمت بگم- و هر کس که گفت دوران سربازی بهتریــــــــ......در همین جا کلامش را قطع کرده و ایشان را به خوردن شکر دعوت میکنبم تا یخ نکرده :دی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 11:42 توسط نويد |
|
|
من تا چه حد مسئول آنچه هستم میباشم؟ شاید یکی از اساسی ترین سوالاتی که در ذهن هر طالب حقیقتی میرسد همین باشد، تا چه حد من و اختیارات من در روند این شـــــدن تاثیر داشته اند. مجال و حوصله ی این پرسش و پاسخ ها نیست ، اما گاهی یک نگاه تازه به برخی پدیده ها و رایج بودن قسمی از روحیات متحد الذات و متفاوت الظاهر ، به من اشتیاقی میدهد تا بازهم به دنبال یافتن پاسخ یا کورسویی برای رسیدن به این پاسخ ها باشم. هر چند این نگاه گاهی بر امور زیادی سایه می افکند اما هیچ گاه به دنبال یافتن یک 1 و فقط یک چیز نیستم ، چرا که زیبایی تفاوتها را زایل میکند، گاهی روزها میگذرد و همچنان شواهد و قرائنی بر برخی از این کورسوها میبینم تنها کافیست که این قسمت مربوط را بایگانی و تعطیل نکنم ، هر روز دست کم شاهد و گواه و تجربه ای نو به آنها اضافه میشود که گاه خود نیز به یاد نمی آورم اما درونم هست. مثل عینکی که به چشم است و گاه دنبال آن میگردم . الغرض یکی از این جایگاه ها که مدتی است در ذهن من باز شده و بر حقانیت آن شواهدی شخصی- و نه چندان مستدل دارم- ذکر یک حقیقت در مورد عادات و پرورش توده ی مردم است، سعی میکنم خلاصه بگویم تا بلکه این خشت ِ پر قدری رنگ و بوی دُر بگیرد :دی خوب نگاه کنید : تنها مستمع و مطاع و مکلف بودن آموختندمان!! در عوض متکلم و مُحق و متفکر بودن
و اما واکنش به این خیانت عظیم، گاه اطاعت و حماقت ابدی گاه طغیان و فرو ریختن اصالتها و اصول ظریف و سوزاندن تر و خشک در تنور یاغیگری و بی قیدی است. ویا به شکلی به عناد برخاستن با این خواستگاه اجتماعی به مددبنگ و افیون و خمر و هرزگی. و بدتر از همه گاه یک روح لطیف را به مجموعه ای الوان از گره های شخصیتی و سوالات هولناک و بی پاسخ بدل میکند. مسائلی حتی بدون صورت مسئله ای واضح، باورهایی مقدس اما سست ، تعصباتی که حتی از تلنگر یک بحث منطقی لرزان و گریزان است.......... بیست و سوم خرداد هشتادونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 13:21 توسط نويد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی از نوع نویدی / این 27 امین پاییزی بود که دیدم/ ارشد مهندسی مکانیک خوندم در محل دائمی نمازخانه ی جمعه/نگاهی به پدیده ها و موضوعاتی به ناچار درگیر نه از منظر یک متخصص ویا ....بلکه از دید یک مخاطب علاقه مند و مشتاق و برقراری نوعی ارتباط مفهومی بین عناصر اصیل هر پدیده مابین دیسیپلین های مختلف از قبیل :فلسفه ، هنر،علوم تجربی ، روانشناسی ، حتی دینی /مشاهده ،تجربه ی عینی و بهبود / لذت بردن از شکوفه زدن چیزی در مغز آنچنان که به خیال خود اولین بار است فهمیده شده/بعضی اوقات معرفی برخی محصولات فرهنگی اصیل که به شخصه از انان لذت بردم
|
| پیوندهای روزانه |
|
اهداء سلولهاي بنيادي دکتر سروش آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آذر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
مکانیک |
| پیوندها |
|
جمع پریشان(علی) ویترین افکار (احسان) راز قلم شاید همین دو قدمی من(هاله) یاد داشت های یک دختر ترشیده |
|
RSS
|